على اكبر دهخدا

1518

امثال و حكم ( فارسى )

تعبير رؤياى سقا و گلگر و حمال مال است . مرد صورت مرد دورانديش نيست . صورتت چون خلط و خونى بيش نيست . . . ) عطار . مرد صوفى تصلفى نبود خود تصوف تكلفى نبود ( . . . صوفى آنست كز تمنى و خواست * گشت بيزار يكره و برخاست . ) سنائى . مرد طباخ نعمت بسيار . سنائى . تعبير رؤياى طباخ بنعمت بسيار رسيدن باشد . مرد غرقه گشته چون خسبد بگو . خفته در مسجد خود او را خواب كو . . . ) مولوى . مرد فرزانه كز بلا ترسد عجب ار فكر او خطا نبود ز آنكه اين حال از دو بيرون نيست يا قضا هست يا قضا نبود گر قضا هست جهد نيست مفيد ور قضا نيست خود بلا نبود . ابن يمين . اقتباس از : اى يومى من الموت افر * يوم ما قدر ام يوم قدر يوم ما قدر لم اخشى الردى * و اذا قدر لم يغن الحذر . منسوب به : على عليه السلام . رجوع به : اجل نامده قوى زره است ، شود . مرد كارى و زن كارى تا بگردد روزگارى . مرد كريم هم خطا هم عطا كند فرموش . اى خداوند بنده خاقانى * عذرخواه است عذر او بنيوش آنچه خود ميكنى ز فضل مگوى * و آنچه او مىكند ز جرم بپوش هر دو فرموش كن * كه . . . ) خاقانى . مرد كشتى چه مرد در باشد . بندهء عشق جان حر باشد . . . * سر كشتى آرزوت ببر قعر درياست جاى طالب در * طالب در وآنگهى كشتى در نيابى نيت به اين زشتى * عزم خشكى بر اسب و بر خر كن چون به دريا رسى قدم سر كن * مرد در جوى را به دريا بار جان و سردان هميشه پاىافزار * در چنين جوى ورنه پيش دكان تو و خر مهره‌اى و تائى نان . ) سنائى . رجوع به : نازپرورد تنعم . . . ، شود . مرد كشد رنج آز از جهت آرزو طفل برد درد گوش از قبل گوشوار . خاقانى . مرد كم گوينده را مغزيست زفت قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت . مولوى . مرد كورانه گهر باشد و نه نير هنر حيلت اوست خموشى چو تهيدست غنيم . بو حنيفهء اسكافى .